خرید بک لینک
از سر شب داره همینجور بارون میباره منم نشستم کنار پنجره زل زدم به عکست ساعت هاس دارم بهت فک میکنم.....نمیدونم زمان چجوری گذشت ولی الان ساعت 4 صبحه هنوز هم اسمون داره میباره.....این بارون و بوی نم و عکست و فکر و خیال دست به دست هم دادن دیوونه ام کنن...دلتنگتم....خیلی دلتنگتم...نمیدونم میرسه روزی که بیای تک تک متن های اینجا رو بخونی بفهمی چی کشیدم بغلم کنی بگی دیدی بهم رسیدیم تموم شد غصه ها....یعنی میشه؟قبلا عاشق پاییز بودم الان اما ازش متنفرم پاییز بی تو دلگیره تو که نیستی وقتی بارون میاد بریم زی

برچسب: نویسنده: سارا اسدی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 0:18

سال ها گذشت...سال ها....حس های به‌روزی تجربه کردم که بعضی هاشون با گذر زمان فراموش شدن و حتی یادم نمیاد چجوری بودن... اما جالبه که هنوزم با خوندن مطالب قدیمی این پیج موجی از احساسات اشنا و فشرده شدن قلبمو حس میکنم زمان زیادی گذشته اما فراموش نشده قبول واقعیت های زندگی و دفن کردن بزرگترین رویام منو پیر کرد منو عوض کرد و هنوزم بعد از سال ها یه گوشه قلبم تا ابد براش درد میکنه....این اون زندگی نبود که ارزوشو میکردمخدایا به امید زمان آیندههای بهتر به خودت توکل

برچسب: نویسنده: سارا اسدی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 0:18

صفحه بندی